مجید سروند؛ محمدجعفر جامه بزرگی
چکیده
در باور آرامش دوستدار، سیطره و چیرگیِ همیشگیِ فرهنگِ دینی، وضعیتی را پدید میآورد که پیامدِ آن چیزی جز رکودِ فرهنگی و ناممکن بودنِ استقلال، خودبنیادی، فردیت، سوژگی، و مقاومتِ آدمی نخواهد بود. لذا، ...
بیشتر
در باور آرامش دوستدار، سیطره و چیرگیِ همیشگیِ فرهنگِ دینی، وضعیتی را پدید میآورد که پیامدِ آن چیزی جز رکودِ فرهنگی و ناممکن بودنِ استقلال، خودبنیادی، فردیت، سوژگی، و مقاومتِ آدمی نخواهد بود. لذا، دوستدار با طرحِ مفهوم فرهنگ دینی، در مسیری گام مینهد که هیچ راه بُرونرفتی را از آن نمیتوان تصوّر کرد. در این تصویر، فرهنگ امری به خود بسته، ایستا، همگن، و یکپارچه است که هیچگونه پویایی در آن وجود نداشته و فردْ مضمحل در آن بوده و از نوآوری، کنشگری، و ایجاد دگرگونی ناتوان است. مقاله حاضر به دو پرسش اساسی پرداخته است؛ نخست اینکه فرهنگِ دینی در انگارة دوستدار چه اقتضائات و پیامدهای هویتی را در پی داشته است؟ پرسش دیگر اینکه آیا در رویکرد داریوش شایگان درباره ارتباط متقابل فرهنگها، نسبتِ غرب و شرق، و پیوند سنّت، تجدّد، و پُستمدرنیسم، میتوان پاسخهایی به بُنبستهای دوستدار یافت؟ فرضیه مقاله این است که، نتیجۀ رویکردِ دوستدار را میتوان بحران هویتی یا حتّی «بیهویتی» در پروژة فکری وی قلمداد نمود. همچنین به نظر میرسد طرح فکری شایگانِ متأخّر، ظرفیت عبور از چنین بُنبست فرهنگی و هویتی را دارد. شایگان با عطف توجه به دنیای با هستیشناسی ریزوموار و درهم-شکسته تلاش می کند نشان دهد در روزگار کنونی، هیچ فرهنگی به تنهایی پاسخگوی نیازهای انسان امروزی نیست و بنابراین انسان معاصر از آگاهی چندپاره برخوردار بوده و دیگر موجودی تکهویتی نیست، بلکه چندهویتی است و از این توانایی برخوردار است که از یک فضای فرهنگی ـشیوهای از هستی و سطحی از آگاهیـ به فضای فرهنگی دیگر